زر

از ویکی‌واژه
پرش به: ناوبری، جستجو

فارسی[ویرایش]

دوز (زَ)

صفت فاعلی[ویرایش]

  1. آن که با تارهای زرد گلابتون پارچه و جامه را نقش دوز، چکن دوز.

صفت مفعولی[ویرایش]

  1. پارچة زردوزی شده.

منابع[ویرایش]

  • فرهنگ لغت معین

جعفری (زَ رِ جَ فَ)

اسم[ویرایش]

  1. فلزی زردرنگ و گران قیمت که برای ساختن زیورآلات و سکه مورد استفاده قرار می‌گیرد.

منابع[ویرایش]

  • فرهنگ لغت معین

تلفظ[ویرایش]

  • زر /زَر/

واژه[ویرایش]

مترادف‌ها[ویرایش]

  • در زبان عمومی:طلا

برگردان‌ها[ویرایش]

  • انگليسی:gold

صفت[ویرایش]

  1. زر خال
  1. زر منسوب به جعفر برمکی که پس از رسیدن به وزارت دستور داد تا سکه‌ها را از زر خالص بزنند.

منابع[ویرایش]

  • فرهنگ لغت معین

(زَ)

  1. پیر، فرتوت.

منابع[ویرایش]

  • فرهنگ لغت معین

(زَ)

انگلیسی
sol