پرش به محتوا

برهم افتادن

از ویکی‌واژه

فارسی

[ویرایش]

ریشه لغت

[ویرایش]
  • فارسی

آوایش

[ویرایش]
  • /برهم/افتادن/

اسم مرکب

[ویرایش]

برهم‌افتادن (قدیم)

  1. (مجاز): درهم افتادن.

جنگی قوی به پای شد و برهم افتادن و خلقی از هر دو روی کشته شد. «بیهقی»

منابع

[ویرایش]
  • فرهنگ بزرگ سخن