پرش به محتوا

تاب

از ویکی‌واژه

فارسی

[ویرایش]

ریشه لغت

[ویرایش]
  • فارسی

آوایش

[ویرایش]
  • /تاب/

اسم

[ویرایش]

تاب

  1. حرارت، گرمی.
  2. فروغ، روشنی.
  3. در بعضی ترکیبات به معنی «تابنده» آید: شب تاب، عالم تاب.
  4. پیچ و خمی که در ریسمان و زلف و امثال آن باشد.
  5. خلل، فساد.
  6. خشم، قهر.
  7. غم، رنج.
  8. کجی (در چشم)، اعوجا
  9. طنابی که دو سر آن را به درخت یا امثال آن ببندند و در میان آن بنشینند و در هوا به عقب و جلو روند.
  10. در بعضی ترکیبات به معنی «تابنده» آید: ریسمان تاب.
  11. توان، توانایی.
  12. طاقت، پایداری.
  13. صبر، شکیبایی.
  14. پیچش، اضطراب.



ترجمه

منابع

[ویرایش]
  • فرهنگ لغت معین