تاب
ظاهر
فارسی
[ویرایش]ریشه لغت
[ویرایش]- فارسی
آوایش
[ویرایش]- /تاب/
اسم
[ویرایش]تاب
- حرارت، گرمی.
- فروغ، روشنی.
- در بعضی ترکیبات به معنی «تابنده» آید: شب تاب، عالم تاب.
- پیچ و خمی که در ریسمان و زلف و امثال آن باشد.
- خلل، فساد.
- خشم، قهر.
- غم، رنج.
- کجی (در چشم)، اعوجا
- طنابی که دو سر آن را به درخت یا امثال آن ببندند و در میان آن بنشینند و در هوا به عقب و جلو روند.
- در بعضی ترکیبات به معنی «تابنده» آید: ریسمان تاب.
- توان، توانایی.
- طاقت، پایداری.
- صبر، شکیبایی.
- پیچش، اضطراب.
منابع
[ویرایش]- فرهنگ لغت معین