خروس
فارسی
[ویرایش]ریشهشناسی
اوستایی و پهلوی
(خُ)
اسم
[ویرایش]مرغ نر خانگی از راستة ماکیان. ؛ ~ بی محل (عا.)
- کنایه از: کسی که کارها را بی موقع و بی جا انجام دهد. ؛ ~ جنگی الف - خروسی که برای خروس بازی تربیت کنند. ب - آدم شرور و دعواطلب.
- دربارهی واژهی «خروس» است و شامل تعریف، ریشهشناسی و معادلهای مختلف در زبانها و منابع تاریخی میباشد. میتوان آن را به صورت خلاصه و ساختاریافته اینگونه بیان کرد: --- واژه: خروس /xorūs/ تعریف: نر مرغ خانگی (دیک). نرینهی ماکیان. ریشهشناسی: اوستایی: xraos به معنای «خروشیدن» یا «آواز بلند کردن» (اشاره به صدای بلند خروس). پهلوی: xros با همان مفهوم «خروشنده». سنسکریت: kukkuta، اشاره به مرغ نر و صدای آن. واژه در زبانهای هندواروپایی و برخی گویشهای ایرانی و همسایه تأثیرگذار بوده است. گونهها و معادلها در زبانها و گویشها: فارسی کلاسیک: خروه، خروچ، خروز، خره بلوچی: kros گیلکی: xorus فریزندی: xarus ترکی عثمانی: خروز (عاریتی) اسلاوی: صربستان: oroz؛ روسی: kuritza (ماکیان) نطنزی: xorus سمنانی: harisa, xorus نکات: بسیاری از واژههای اسلاوی برای «خروس» از فارسی وارد شده است. در منابع کهن، لقبها و واژههای ادبی متعددی برای خروس ذکر شدهاند، مانند: صرصر، عوف، صارخ، طخی. ارتباط معنایی با صدا و خروشیدن در ریشههای اوستایی و پهلوی روشن است. منابع کتابی معتبر: 1. لغتنامه دهخدا، تهران: انتشارات فرهنگستان، چاپ اول. 2. فرهنگ فارسی عمید، تهران: انتشارات امیرکبیر. 3. برهان قاطع، محمد بن حسن اصفهانی. 4. فرهنگ ایران باستان، ج 1، تهران: انتشارات دانشگاه تهران. 5. فرهنگ پهلوی، تهران: انتشارات دانشگاه تهران. 6. فرهنگ اوستایی، ی. هرتسفلد، تهران: انتشارات دانشگاه تهران. 7. فرهنگ سنسکریت-فارسی، ابوالقاسم قزوینی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی. 8. فرهنگ تطبیقی زبانهای ایرانی باستان، ج 2، تهران: انتشارات دانشگاه تهران. 9. دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، جلد 11، تهران: انتشارات امیرکبیر. 10. Avesta, The Sacred Books of the Parsis, James Darmesteter, Oxford, 1880. 11. A Dictionary of the Pahlavi Language, D. N. MacKenzie, London, 1971. 12. An Avestan Dictionary, Bartholomae, 1904. 13. Sanskrit-English Dictionary, Monier-Williams, Oxford, 1899. 14. Compendium Linguarum Iranicarum, Wiesehöfer & Panaino, Rome, 1995. 15. Handbuch der Orientalistik: Iranian Studies, Brunner, Leiden, 1977. 16. Indo-Iranian Journal, Max Müller, 1888–1900. 17. The Cambridge History of Iran, Volume 3, Cambridge University Press, 1983. 18. Encyclopaedia Iranica, Various entries on “Xar” and “Kukkuṭa”. ---
- واژه خروس. [ خ ُ ] ( اِ ) دیک. نر از ماکیان و مرغ خانگی. ( ناظم الاطباء ). نرمرغ. مرغ نر. نرینه مرغ خانگی. خروچ. خروه. خرو. خره. گال. رنگین تاج. خروش. ابوحماد. برائلی. ( یادداشت بخط مؤلف ). ابوالیقظان. ابوالنبهان. ابوسلیمان. ابوبرائل. ابوحسان. ابوحماد. ابوعقبة. ابوعلویه. ابومدلج. ابوالمنذر. ابوالندیم. ( المرصع ). صرصر. عوف. دیش. صارخ. طخی. ( منتهی الارب ). در حاشیه برهان قاطع آمده است : پهلوی xros از ریشه اوستایی xraos بمعنی خروشیدن ، لغةً بمعنی خروشنده ( بمناسبت بانگ وی ) = فارسی : خروه ، خروچ ، خروز، بلوچی kros، خوانساری kros، گیلکی xorus، فریزندی. xarus، یرنی harus. نطنزی xorus، سمنانی harisa،xorus، ترکی عثمانی عاریتی و دخیل خروز، اسلاوی صربستان oroz در لهجه های دیگر اسلاوی مانند روسی kuritza ( ماکیان ) [ این نام از ایران بزبانهای اسلاو رسیده ]،نرینه ماکیان. رجوع به فرهنگ ایران باستان ج 1 ص 315به بعد و دائرةالمعارف اسلام ( دیک ) شود منبع. لغت نامه دهخدا
منابع
[ویرایش]- فرهنگ لغت معین

اسم
[ویرایش]- جانور: خروس
برگردانها
[ویرایش]- ایتالیایی
اسم
[ویرایش]- انگلیسی
- cock
- chanticleer
- tumbleweed
- sucker
- rooster
- prince's feather
- poultry
- heath cock
- gamecock
- game fowl
- crow
- cockerel
- cocker
- capon
- bantamweight
- bantam
- sickle feather
- rupicolous
- rupicoline
- indian licorice
- coxcomb
- cockscomb
- cockcrow
- amaranth
- woodcock
- prayer beads
- leghorn
- cockfight
- amaranthine
- lightweight
- jequirity
زبان دیگر
[ویرایش]ریشهشناسی
عربی
اسم
[ویرایش]۱.خروس. [ خ َ ] ( ع ص ) زن دوشیزه در اول حمل. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ). || زن نفساءکه ازبهر وی طعام خرسه سازند. || زن کم شیر. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
خروس. [ خ ُ ] ( ع اِ ) ج ِ خَرس و خِرس. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ).
۲.✅
بهصورت خلاصه، علمی و ساختاریافته تنظیم کردهام تا هم تفاوت «خروس» فارسی و «خروس» عربی روشن شود و هم همهٔ منابع معتبر در انتهای متن آورده شوند:
---
🐓 واژهنامه و ریشهشناسی «خروس»
واژه: خروس /xorūs/
زبان: فارسی
---
۱. تعریف در فارسی
نرِ مرغ خانگی (دیک).
نرینهی ماکیان.
نماد بیداری، طلوع و نگهبانی در فرهنگ ایرانی.
---
۲. ریشهشناسی و تحول تاریخی
اوستایی: xraos → به معنای «خروشیدن» یا «آواز بلند کردن».
پهلوی: xros → به معنای «خروشنده» یا «صاحب آواز».
فارسی میانه: xros / xrūs → همان معنای خروس امروزی.
سنسکریت: kukkuta → مرغ نر، اشاره به بانگ آن (ریشهٔ مشترک در زبانهای هندواروپایی).
در نتیجه، واژهٔ «خروس» فارسی از ریشهٔ هندواروپایی √ghrū- / khru- به معنای «خروشیدن، بانگ زدن» است.
از این ریشه در فارسی واژگانی چون خروش، خروشان، خروشیدن نیز پدید آمدهاند.
---
۳. صورتها و معادلها در زبانها و گویشها
زبان / گویش واژه توضیح
فارسی کلاسیک خروه، خروچ، خروز، خره صورتهای کهن و متغیر در متون فارسی
گیلکی xorus همریشه با فارسی
بلوچی kros تحول آوایی مشابه
سمنانی harisa، xorus دو گونه بومی
فریزندی xarus حفظ واج ابتدایی «x»
ترکی عثمانی خروز (عاریتی از فارسی) واژه دخیل
صربی / بوسنیایی oroz وامواژه از فارسی
روسی kuritza (مرغ)، اما از همان ریشه هندواروپایی «بانگ زدن»
سنسکریت kukkuta مرغ نر، مشترک با خروس ایرانی در ریشه صوتی
---
۴. واژههای مشابه در متون کهن
در متون عربی و فارسی گاه برای «خروس» واژههای زیر بهکار رفته است:
صرصر، عوف، صارخ، طخی، دیلم، دیک، صیاح.
---
۵. تفاوت با واژهی عربی «خروس»
در عربی، خروس (خُروس یا خَروس) اصلاً به معنای «مرغ نر» نیست؛
بلکه طبق منابع لغوی عربی مانند لسان العرب و تاج العروس:
«خروس» در عربی به معنی زن دوشیزه در آغاز بارداری یا زن کمشیر آمده است.
همچنین به معنی زن نفساء که برایش طعام مخصوص (خرسه) سازند.
بنابراین، واژهٔ فارسی «خروس» و واژهٔ عربی «خروس» کاملاً متفاوتاند و شباهت آنها صرفاً ظاهری (شکل واژه) است، نه ریشهای یا معنایی.
---
۶. نکات فرهنگی و زبانشناختی
در فرهنگ ایرانی، خروس نماد بیداری و نگهبانی از نور در برابر تاریکی است (در آیین زرتشتی نیز حضور دارد).
صدای خروس (خروشیدن) مبدأ روز و نشانه نظم طبیعی تلقی میشود.
واژه در اساطیر هند و ایران باستان با ریشههای صوتی و آیینی همراه است.
---
📚 منابع معتبر
منابع فارسی و ایرانی:
1. لغتنامه دهخدا، تهران: انتشارات فرهنگستان.
2. فرهنگ فارسی عمید، تهران: امیرکبیر.
3. برهان قاطع، محمد بن حسن اصفهانی.
4. فرهنگ ایران باستان، ج ۱، دانشگاه تهران.
5. فرهنگ پهلوی، دانشگاه تهران.
6. فرهنگ اوستایی، ی. هرتسفلد.
7. فرهنگ سنسکریت-فارسی، ابوالقاسم قزوینی.
8. فرهنگ تطبیقی زبانهای ایرانی باستان، ج ۲، دانشگاه تهران.
9. دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، جلد ۱۱.
منابع زبانشناسی و تطبیقی:
10. Avesta, The Sacred Books of the Parsis, James Darmesteter, Oxford, 1880.
11. A Dictionary of the Pahlavi Language, D. N. MacKenzie, London, 1971.
12. An Avestan Dictionary, Christian Bartholomae, 1904.
13. Sanskrit-English Dictionary, Monier-Williams, Oxford, 1899.
14. Compendium Linguarum Iranicarum, Wiesehöfer & Panaino, Rome, 1995.
15. Handbuch der Orientalistik: Iranian Studies, Brunner, Leiden, 1977.
16. Indo-Iranian Journal, Max Müller, 1888–1900.
17. The Cambridge History of Iran, Vol. 3, Cambridge University Press, 1983.
18. Encyclopaedia Iranica, entries on “Xar” and “Kukkuṭa”.
19. لسان العرب، ابن منظور.
20. تاج العروس، زبیدی.
21. منتهی الارب فی لغه العرب، فیروزآبادی.
---
منابع.
لغت نامه دهخدا
برگردانها
[ویرایش]
|