خلم

از ویکی‌واژه
پرش به ناوبری پرش به جستجو

فارسی[ویرایش]

(خِ)

اسم[ویرایش]

  1. خشم، غضب.

منابع[ویرایش]

  • فرهنگ لغت معین

(خِ)

  1. خلط غلیظی که از بینی آدمی و جانوران ریزد؛ آب بینی ستبر.
  2. گل تیرة چسبنده.

منابع[ویرایش]

  • فرهنگ لغت معین


آوایش[ویرایش]

نام[ویرایش]

  1.  ::مثال:
کفر جهل است و قضای کفر علم -- هر دو یک کی باشد آخر خلم و حلم. (مولوی)
  1. .
ایمنان را من بترسانم بخلم -- خائفان را ترس بردارم ز حلم. (مولوی)
خلم بهتر از چنین حلم ای خدا -- که کند از نور ایمانم جدا. (مولوی)
تا کی آرم رحم خلم آلود را -- ره نمایم علم حلم اندود را. (مولوی)

آوایش[ویرایش]

نام[ویرایش]

  1.  ::مثال:
دو جوی روان در دهانش ز خلم. (شهید بلخی)
زآن خلم و زآن بفج چکان بر بر و بر روی. (شهید)
همان کز سگ زاهدی دیدمی -- همی بینم از خیل و خلم و خدو. (عسجدی)
عدو را خیال سر تیغ تو -- ز بینی کند مغز بیرون چو خلم. (شمس فخری)

آوایش[ویرایش]

نام[ویرایش]

  • قصبه ای از توابع بلخ در سرحد بدخشان که به ده فرعون اشتهار دارد. (ناظم الاطباء)
  1. .
  • یاقوت گوید: شهری است در نواحی بلخ ، در بیست فرسخی این شهر، شهر کوچکی با دهها و بساتین یافت میشود و همیشه در آنجا باد می وزد. (از معجم البلدان )
  1. .
  • به طخارستان است به دو منزلی سمنگان . (دهخدا)
در خراسان میان بلخ و طخارستان است و اندر صحرا نهاده بر دامن کوه و او را رودی است و خراجشان بر آب است و جایی بسیار کشت و برز است . (حدود العالم )
  1. .