عقل
ظاهر
فارسی
[ویرایش]ریشه لغت
[ویرایش]- گیرششده از بهاری: عغل
آوایش
[ویرایش]- /عَقل/
اسم
[ویرایش]عقل
- مجموع قوای عالی ذهن که در مغز شکل میگیرد یا جریان پیدا میکند، در اندیشه و ادراک نمایان میشود، و رفتار معنوی و مادی انسان را هدایت میکند. خِرَد.
- دریافتن، فهمیدن. نیروی ادراک.
- بستن، بند کردن، بستن بازو و پای شتر.
استعاره
[ویرایش]- عقل کل ← بسیار دانا و خردمند.
- عقل سلیم ← اندیشه و دریافت انسان سالم و طبیعی.
- عقل کسی پاره سنگ برداشتن کنایه از: کم عقل و سبک مغز بودن.
- عقل مردم به چشمشان است کنایه از: ظاهربینی مردم.
واژههای مشتق شده
[ویرایش]
منابع
[ویرایش]- فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین