پرش به محتوا

عقل

از ویکی‌واژه

فارسی

[ویرایش]

ریشه لغت

[ویرایش]
  • گیرش‌شده از بهاری: عغل

آوایش

[ویرایش]
  • /عَقل/

اسم

[ویرایش]

عقل

  1. مجموع قوای عالی ذهن که در مغز شکل میگیرد یا جریان پیدا میکند، در اندیشه و ادراک نمایان می‌شود، و رفتار معنوی و مادی انسان را هدایت می‌کند. خِرَد.
  2. دریافتن، فهمیدن. نیروی ادراک.
  3. بستن، بند کردن، بستن بازو و پای شتر.

استعاره

[ویرایش]
  1. عقل کل ← بسیار دانا و خردمند.
  2. عقل سلیم ← اندیشه و دریافت انسان سالم و طبیعی.
  3. عقل کسی پاره سنگ برداشتن کنایه از: کم عقل و سبک مغز بودن.
  4. عقل مردم به چشمشان است کنایه از: ظاهربینی مردم.

واژه‌های مشتق شده

[ویرایش]


ترجمه

منابع

[ویرایش]
  • فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین