پرش به محتوا

حور

از ویکی‌واژه

فارسی

[ویرایش]

ریشه شناسی

[ویرایش]
  • عربی

آوایش

[ویرایش]
  • [حَ/وَر]

اسم

[ویرایش]

حور

  1. حور. [ح َ ] ( ع اِ ) نقصان. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). کمی. قلت. مقابل کور: اعوذ باﷲ من الحور بعد الکور. || ماتحت پیچ دستار. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || پاسخ. جواب. || تگ وعمق. ( منتهی الارب ). قعر و عمق. ( اقرب الموارد ). || ما اصبت حوراً؛ نرسیدم بچیزی. || هو بعیدالحور؛ او دانا و عاقل است. || بازگشت. || ( مص ) بازگشتن. || کاستن و کم گردیدن. || گشادن پیچ دستار را. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). باز کردن عمامه. ( تاج المصادر بیهقی ). || سرگشته شدن. ( منتهی الارب ). متحیر شدن. ( اقرب الموارد ). || شستن وسپید کردن جامه را. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). ----حور. [ ح َ وَ ] ( ع اِ ) پوستهای سرخ که سله را دوری گیرند. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). یکی آن حورة است. پوست سرخ رنگ کرده شده. ( منتهی الارب ). || چوبی است که بفارسی سپیدار گویند. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || درختی است که عامه آنرا حَوْر بسکون واو خوانند. || ستاره حَوَم از بنات النعش صغری. ستاره سوم از بنات النعش کبری چسبیده به نعش. ( اقرب الموارد ). || گاو. ( منتهی الارب ). گاو برای سپیدی آن. ( اقرب الموارد ). ج ، احوار. || گیاهی است. || چیزی است که از رصاص محرق سازند و زنان بر رومالند. ( منتهی الارب ). سفیداب. ( یادداشت بخط مؤلف ). || ( مص ) سپیدی سخت سپید و سیاهی سخت سیاه شدن چشم را. || گرد و مدور بودن سیاهه چشم و باریک بودن پلکها و سپید بودن گرداگرد آن یا سپیدی و سیاهی چشم سخت سفید و سیاه بودن یا سخت سپید بودن بدن یا تمام سیاه بودن چشم ، چنانکه چشم آهو است. احور نعت مذکر و حوراء نعت مؤنث است از آن. ( منتهی الارب ). ----حور. ( ع مص ) بازگشتن. || کاستن. ( منتهی الارب ). کم گردیدن. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || ( حامص )هلاکی. ( منتهی الارب ). هلاک. ( اقرب الموارد ). || نقصان. ( منتهی الارب ). نقص. ( اقرب الموارد ): حورفی محارة؛ نقصان در نقصان است. انه فی حور و بور؛ او در بیکاری و بیحاصلی است یا در گمراهی است. || ( ص ) ج ِ احور. || ج ِ حوراء. ( منتهی الارب ). || ( اِ ) آرد که از دستاس بیرون آید. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). رجوع به حَور شود. ----حور. ( ع ص ، اِ ) ج ِ حوراء. سیه چشمان سپیداندام. ولی در فارسی بمعنای مفرد بکار میرود و به علامت جمع فارسی [ حوران ] آنرا جمع بندند. ( غیاث ). حور در فارسی بجای مفرد استعمال شود و گاه یایی نیز بر آن بیفزایند و حوری گویند. ( نشریه دانشکده ادبیات تبریز، سال اول شماره سوم ) : همه تخت و تاج و همه جشن و سور نیرزد بدیدار یک موی حور.
    2.حور. ( ع اِ ) به راء مهمله به ضم حا و به زای معجمه نیز آمده از جمله اشجار است. قریب به درخت خرما برگش مثل برگ بید و از آن باریکتر و درازتر و دانه او مانند گندم و به لغت اندلس او را سردوله نامند و گلش خوشبو و نبطی و رومی میباشد و صمغ رومی آن را گویند کهربا است و بفارسی درخت توز گویند و آن پوست او است که کمان گران و غیره استعمال مینمایند. درخت رومی او بزرگتر و برگش درازتر از نبطی است ونبطی او بی صمغ است و رومی او را منبت بلغار و روس است. ( تحفه حکیم مؤمن ). رجوع به مخزن الادویه شود.

اسم

[ویرایش]
  1. زن سیاه چشم.
  2. زن زیباروی.

––––

برگردان‌ها

[ویرایش]
ترجمه
  • انگلیسی: hvar

منابع

[ویرایش]
  • فرهنگ لغت معین
  • لغت نامه دهخدا