پرش به محتوا

دم

از ویکی‌واژه

فارسی

[ویرایش]

ریشه لغت

[ویرایش]
  • گیرش‌شده از بهاری: دَم

آوایش

[ویرایش]
  • /دَم/

اسم

[ویرایش]

دَم

  1. نفس، هوایی که با نفس کشیدن به داخل شش فرستاده می‌شود. بوی، عطر.
  2. لحظه، هنگام. کنار و لبه چیزی. دهان. بانگ، خروش.
  3. کنایه از: نخوت و تکبر.
  4. (جانوری): زایده‌ای است کم و بیش دراز که از تعدد مهره‌های استخوان در دنبالچه به وجود آمده‌ است.

استعاره

[ویرایش]
  1. در جانوران چهارپا به شکل دسته‌ای مو در پشت پاها آویزان است و در پرندگان به شکل پرهایی که در پایان بدن آن روییده. ؛ ~
  2. دُم اسبی: الف - نوعی بستن موی سر از پشت که شبیه دم اسب باشد. ب - باران شدید و مداوم. ؛~
  3. دُم بر زمین زدن کنایه از: تسلیم شدن.
  4. دُم گاوی به دست آوردن: کنایه از: وسیله درآمد یا مقامی به دست آوردن.
  5. دُم خروس کنایه از: نادرستی یا دروغگویی.
  6. با دُم خود گردو شکستن کنایه از: نهایت شادمانی داشتن.


ترجمه

منابع

[ویرایش]
  • فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین