دم
ظاهر
فارسی
[ویرایش]ریشه لغت
[ویرایش]- گیرششده از بهاری: دَم
آوایش
[ویرایش]- /دَم/
اسم
[ویرایش]دَم
- نفس، هوایی که با نفس کشیدن به داخل شش فرستاده میشود. بوی، عطر.
- لحظه، هنگام. کنار و لبه چیزی. دهان. بانگ، خروش.
- کنایه از: نخوت و تکبر.
- (جانوری): زایدهای است کم و بیش دراز که از تعدد مهرههای استخوان در دنبالچه به وجود آمده است.
استعاره
[ویرایش]- در جانوران چهارپا به شکل دستهای مو در پشت پاها آویزان است و در پرندگان به شکل پرهایی که در پایان بدن آن روییده. ؛ ~
- دُم اسبی: الف - نوعی بستن موی سر از پشت که شبیه دم اسب باشد. ب - باران شدید و مداوم. ؛~
- دُم بر زمین زدن کنایه از: تسلیم شدن.
- دُم گاوی به دست آوردن: کنایه از: وسیله درآمد یا مقامی به دست آوردن.
- دُم خروس کنایه از: نادرستی یا دروغگویی.
- با دُم خود گردو شکستن کنایه از: نهایت شادمانی داشتن.
منابع
[ویرایش]- فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین