روز

از ویکی‌واژه
پرش به: ناوبری، جستجو

فارسی[ویرایش]

یک روز آفتابی زمستانی

ریشه‌شناسی[ویرایش]

دری روز
پارسی ایران روز
تاجیکی рӯз

از پارسی میانه‌: 𐭩𐭥𐭬 (rōz [YWM]) یا 𐭥𐭥𐭮 (rōz) از پارسی باستان 𐎼𐎢𐏂𐏃 (raucah) از پیش-ایرانی: -rauc* (مقایسه کنید با:اوستایی: 𐬭𐬀𐬊𐬗𐬀𐬧𐬙 (raočant-, “درخشیدن”), 𐬭𐬀𐬊𐬗𐬀𐬵 (raočah, “روشنایی; روز”)، بلخی: ρωσο (rōso, “روز”)، بلوچی: روچ (rōč, “خورشید; روز”)،پشتو: ورځ، سرخه‌ای: رو، روز، سمنانی:روژ، رو، سنگسری: روژ،شهمیرزادی: رو، روز، کردی کرمانجی: roj (“خورشید; روز”), ron (“درخشیدن”)، کردی سورانی: ڕۆژ (řoj, “روز”)، کردی اورامی:ڕو (řo)، گیلکی: روز و وخانی: ږوج (شعله، اخگر) ) پیش-هندو-اروپایی: -lewk* (روشن) (مقایسه کنید با: lux در لاتین، रोचते (rocate) در سنسکریت، лоуча (luča, “پرتو”) در اسلاوی کهن کلیسایی، լուսն (lusn) در ارمنی کهن و light در انگلیسی).

آوایش[ویرایش]

اسم[ویرایش]

  • روز
  1. آن مدت از زمان که بواسطه ٔ نور آفتاب روشن بود، یعنی مدتی که آفتاب بر این کره ٔ ما می تابد. (ناظم الاطباء). مدت زمان طلوع آفتاب تا غروب آن . (از بهارعجم ) (از آنندراج ). مقابل شب . (بهار عجم ) (آنندراج ). بیست وچهار ساعت شبانه روز. (ناظم الاطباء). ۞ روز را معنیهای مختلف است : نخست روز علمی و آن عبارت است از گردش زمین بر محور خود. دوم روز سیاسی و آن عبارت از شروع و انتهایی است که بتوسط رسوم و قوانین هر مملکت تعیین یافته است چنانکه روز عبرانیان از عصر و روز بابلیان از طلوع آفتاب و روز اروپاییان از نصف شب شروع میشود. سوم روز عام بر حسب عرف و عادت عبارت از مدتی است که آفتاب را توان دید و ظاهر است . (از قاموس کتاب مقدس ).روزهای بهار و تابستان طولانی و روزهای پاییز و زمستان کوتاه است . در اول فروردین و مهر، شب و روز با هم مساوی است .
Wikipedia-logo.png
ویکی‌پدیا فارسى  یک مقاله درباره‌ی: دارد

Wikipedia fa

  1. روزهای ایرانیان: در ایران قدیم روزهای ماه هرکدام نامی مخصوص داشته است . کریستنسن می نویسد: ماه زردشتیان سی روز داشته و هر روزی بنام خدایی بوده است در آخر فصل اول کتاب بندهشن نام این سی روز درج شده است . (از ایران در زمان ساسانیان ترجمه ٔ رشید یاسمی ص 180). نامهای دوازده ماه ایرانی ، نیز نام دوازده روز از روزهای ماه است . بعقیده ٔ آقای تقی زاده اسامی روزهای ماه نسبت به اسامی ماهها بظاهر تازه تر است و باحتمال بسیار، در دوره های بعد معمول شده است . رجوع به گاه شماری در ایران قدیم ص 121 شود. نامهای سی روز ماه بترتیب زیر است :1 - اوهرمزد یا اورمزد یا هرمز یا هرمزد.2- بهمن یا وهمن . 3- اردوهشت یا اردیبهشت . 4- شهریور. 5- سفندارمذ یا سپندارمذ. 6- خرداد یا خورداذ. 7-مرداد یا امرداذ. 8- دی بآذر یا دین بآذر . 9- آذر . 10- آبان . 11- خور یا خورشید. 12- ماه . 13- تیر یاتشتر. 14- گوش یا جوش . 15- دی بمهر یا دین بمهر. 16- مهر. 17- سروش . 18- رشن . 19- فروردین . 20- بهرام یا وهرام یا وهران . 21- رام . 22- باد یا واذ. 23- دی بدین یا دین بدین . 24- دین . 25- ارد. 26- اشتاد. 27- آسمان . 28- زامیاد یا زامداذ. 29- مهراسفند یا ماراسفند یا مانترسفند یا مهرسپند. 30- انیران . (از یشتها تألیف ابراهیم پورداود ج 1 ص 16، 17) (گاه شماری در ایران قدیم ص 201، 202) (ایران در زمان ساسانیان ص 181).
  2. اسامی روزهای هفته بدین شرح است : شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه ، سه‌شنبه ، چهارشنبه ، پنجشنبه و جمعه
  3. اعتدال ربیعی . (ناظم الاطباء).
  4. بمعنی روزگار است که کنایه از فرصت باشد چنانکه گویند: امروز روز فلانی است یعنی روزگار فلانی است و فرصت از اوست . (برهان قاطع)
  5. وقت . زمان . هنگام
  6. عمر. زندگی . حیات
  7. بمجاز، آفتاب . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج )
  8. بمجاز، حال و حالت . (دهخدا ): او مرا باین روز نشاند. (دهخدا ).
  9. مقیاس مسافت و راه در قدیم . (دهخدا ): از نیشابور تا قائن نه روز راه است . (دهخدا ).
  10. بمجاز، مرگ . اجل . (دهخدا )
  11. چهره . روی . (ناظم الاطباء).
  12. بمجاز، بخت .
  13. نیکبختی . طالع نیک . (ناظم الاطباء)

گواه‌ها:[ویرایش]

  • بچشمت اندر بالار ننگری تو بروز/ بشب بچشم کسان اندرون ببینی کاه (رودکی)
  • شما زین سخن بسته دارید لب / که روز آید ار چه دراز است شب (فردوسی)
  • عید تو فرخ و روز تو بود فرخنده / روز آن فرخ وفرخنده که گوید آمین (فرخی)
  • از نشابور حرکت کردیم پس از عید دوازده روز، نامه رسید از حاجب علی قریب . (تاریخ بیهقی ).این روز تا بشب کسانی که بترسیده بودندی می آمدندی ونثارها می کردند. (تاریخ بیهقی ). روز چهارشنبه ... امیر مظالم کرد روزی سخت بزرگ و بانام و حشمت تمام . (تاریخ بیهقی ).
  • بدانش گرای و در این روز پیری / برون افکن از سر خمار شبانه (ناصرخسرو)
  • مفرمای هیچ آدمی را مجرگ / چنین گفت هارون مرا روز مرگ (ابوشکور)
  • یکی نره شیر است روز شکار/ یکی پیل جنگی گه کارزار (فردوسی)
  • گفتند ترا با این حکایت چکار! چرا نخوانی آنکه شاعر گوید و آن این است ... گفتم الحق روزاین صوت است . (تاریخ بیهقی ).
  • محمدت خر که روز اقبال است / مکرمت کن که روز امکان است (مسعودسعد)
  • چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک ﷲ / که روز بیکسی آخر نمیروی ز سرم (حافظ)
  • همان روز تو ناگهان بگذرد/ در توبه بگزین و راه خرد (فردوسی)
  • چو روز ما همی بر ما نپاید/ در او بیهوده غم خوردن چه باید (ویس و رامین ).
  • از بوسعید دبیرش این باب شنودم پس از آنکه روز علی بپایان آمد. (تاریخ بیهقی ).در این منصور شرارتی و زعارتی بود بجوانی روز گذشته شد. (تاریخ بیهقی ).
  • و گرجز بر این رای رانی سخن/ بدان کآمدت روز روزی به بن (گرشاسب نامه ).
  • چو برزد سر از کوه رخشنده روز/ پدید آمد آن شمع گیتی فروز (فردوسی)
  • بگونه ٔ شب روزی برآمد از سر کوه / که هیچگونه بر او کارگر نگشت بصر (فرخی)
  • روز برآمد بلند ای پسر هوشمند / گرم بود آفتاب خیمه برویش ببند (سعدی)
  • چو روزش فراز آمد و بخت شوم / شد آن ترک پولاد برسان موم (فردوسی)
  • چو برگرددت روز یار توام / بگاه چرا مرغزار توام (فردوسی)

اشتقاقات و اصطلاحات:[ویرایش]

  1. درروز ؛ برفور. دروقت . در همان روز : چون جواب بر این جمله یافتم ... درروز از سپاهان حرکت کردیم . (تاریخ بیهقی ). آن ملک نامه ٔ فیروز بقبول تلقی فرمود و درروز اختیار حکیمی فاضل و طبیبی کامل نمود و بجانب فیروز روانه فرمود. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ).
  2. دگر روز . رجوع به دیگرروز در همین ترکیبات شود.
  3. دیرینه روز ؛ سالخورده . مسن
  4. دیگر روز (دگر روز) ؛ فردا. (یادداشت مؤلف ): پس چون دیگر روز بود قریش نیامدند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری ). دیگر روز لشکر برگرفت و روی باز مدینه نهاد. (ترجمه ٔ تاریخ طبری ).
  5. روز از روز بتر بودن ؛ افزونی گرفتن بدبختی .
  6. روز برگشتن ، روز برگشته شدن ؛ از جاه و مقام افتادن . تیره روز شدن . بخت برگشتن  :
  7. روز بشام بردن ؛ روز را بپایان رسانیدن  :
  8. روز بشب آوردن ؛ گذراندن و بسر آوردن روز. (از آنندراج ). روز را بپایان رسانیدن  :
  9. روز بشب کردن ؛ کنایه از گذراندن و بسر آوردن روز است . (از آنندراج ) :
  10. روز بلند گشتن ؛ طولانی و دراز شدن روز :
  11. روز به آخر رسیدن ؛ بپایان آمدن روز.|| کنایه از بپایان آمدن عمر است .
  12. روز به نیمه رسیدن ؛ فرارسیدن موقع ظهر.
  13. روز تعطیل ؛ روزی که کار تعطیل است . روزی که ادارات و مدارس و مؤسسات تعطیل است .
  14. روز تنگ ؛ روزجنگ . (ناظم الاطباء).
  15. روز حسین ؛ ایام عزاداری حسین بن علی (ع ). (از ناظم الاطباء).
  16. روز در محنت گذار ؛ کنایه از مسافر. (از فرهنگ یوسف و زلیخای جامی از آنندراج ).
  17. روز سیاه ؛ روز ماتم .(ناظم الاطباء).|| روز غم و زاری . (ناظم الاطباء).|| روز محنت وزحمت . (ناظم الاطباء).
  18. روز شیرینی خوران ؛ روزی که دختری را بنام پسری نامزد کنند و آن پیش از عقد باشد :
  19. روز کار ؛ روز کوشش و روز میدان . (از آنندراج ). روز جنگ .|| روزی که مخصوص کار و کسب است ، مقابل تعطیل و بیکاری .
  20. روز کسی بودن ؛ دوره ٔ پیشرفت و ترقی کسی بودن  :
  21. روز کسی سیاه یا سیه شدن ؛ کنایه از بدبخت و بیچاره شدن وی  :
  22. روز نُبُوَّتی ؛ عبارت از یک سال است چنانکه سال نبوتی 360 سال است . (از قاموس کتاب مقدس ).
  23. تاره بروز نمودن کسی را ؛ روزش را شب کردن  :
  24. سرآمدن روز ؛ بپایان رسیدن عمر :
  25. نوروز ؛ نخستین روز سال که جشن باشد و کنایه از هر روز فرخنده نیز هست . رجوع به «نوروز» شود.
  26. نیکروز ؛ بهروز، نیکبخت
  27. نیکروزی ؛ بهروزی . نیکبختی  :
  28. نیمروز ؛ ظهر. وسط روز :
  29. یک روز ؛ زمانی . وقتی  :
  30. روز آدینه
  31. روزاروز
  32. روز ازل
  33. روز استفتاح
  34. روزافروز
  35. روزافزای، روزافزون
  36. روزافکن
  37. روز الست
  38. روز امید و بیم
  39. روزانه
  40. روزآور
  41. روز باران
  42. روزبازار
  43. روز بازپرس
  44. روز بازپسین
  45. روز بازخواست
  46. روز بازی
  47. روز بتر
  48. روزبخش
  49. روزبخیر
  50. روز بد
  51. روزبروز
  52. روز بزرگ
  53. روز پسین
  54. روز خوش
  55. روز شمار
  56. روز مبادا
  57. روز میدان ،
  58. روزنامه
  59. روز نبرد
  60. روز نجومی
  61. روز ننگ و نام

مترادف‌ها[ویرایش]

متضادها[ویرایش]

برگردان‌ها[ویرایش]

اردو[ویرایش]

ریشه‌شناسی[ویرایش]

از پارسی روز (ruz).

Noun[ویرایش]

  • روز (roz) مذکر (املای دیواناگری रोज़)
  1. روز
  2. زمان روز

مترادف[ویرایش]