پرش به محتوا

لک

از ویکی‌واژه

فارسی

[ویرایش]

ریشه لغت

[ویرایش]
  • گیرش‌شده از بهاری: لَک

آوایش

[ویرایش]
  • /لَک/

اسم

[ویرایش]

لک

  1. واژه ملی و ملت این واژه را عرب از ملکوتا سریانی گرفته و خود سریانی ها آن را از آریایی ها در زمان زیر دست و زیر فرمان بودنشان گرفتند:
  2. واژه آریایی *لِک lek ( در پهلوی lekā ) همخانواده با location انگلیسی و loka در سنسکریت به معنای سرزمین اقلیم بوم زمین است که از آن واژه مَلِک ( مَه=بزرگ لِک=سرزمین ) به معنای سلطان را ساخته اند. همچنین قومی با نام لک در غرب ایران سکونت دارند که سرزمین یا زمین را لَک می‌نامند و نیمی از زمین را لَت
  3. واژه مملکت ( مام=بدنه - تمام لِک=ملت ات ) به معنای امپراتوری یا شاهنشاهی است که از پیوستن چندین ملت شکل میگیرد ( مام میهن=تمامیت میهن ) . در سنسکریت loka लोक در بلوچستان واژه mahlk مہلوک همتای واژه ملت هستند.
  4. عرب از مَلِک واژه ملوک و از مملکت واژه ممالک را به دست آورده است.

*پیرس:

  1. فرهنگ واژگان پهلوی: شادروان بهرام فره وشی
  2. در سغدی واژه نافچ را برای ملت داریم. این واژه با ناف یا نافَگ پهلوی که به چم خانواده است، همریشه است. بن مایه: فرهنگ سغدی، دکتر بدرالزمان قریب
  3. لُکْ :(lok) در گویش گنابادی یعنی تکه ، قطعه ، خرد کردن
  4. هوبره.
  5. مرغابی بزرگ.
  6. قسمی رفتن شتر و اسب و جز آن‌ها میان یورتمه و قدم.
  7. سخنان بیهوده و هرزه.
  8. دمل شکم و کند.

صفت

[ویرایش]
  1. بی دست، دست بریده، اشل.
  2. ابله، نادان.
  3. خسیس، فرومایه.
  4. پارچه و لتة کهنه و پاره پاره.
  5. لباسی که روستاییان پوشند، خواه نو خواه کهنه.


ترجمه

منابع

[ویرایش]
  • فرهنگ لغت معین