لک
ظاهر
فارسی
[ویرایش]ریشه لغت
[ویرایش]- گیرششده از بهاری: لَک
آوایش
[ویرایش]- /لَک/
اسم
[ویرایش]لک
- واژه ملی و ملت این واژه را عرب از ملکوتا سریانی گرفته و خود سریانی ها آن را از آریایی ها در زمان زیر دست و زیر فرمان بودنشان گرفتند:
- واژه آریایی *لِک lek ( در پهلوی lekā ) همخانواده با location انگلیسی و loka در سنسکریت به معنای سرزمین اقلیم بوم زمین است که از آن واژه مَلِک ( مَه=بزرگ لِک=سرزمین ) به معنای سلطان را ساخته اند. همچنین قومی با نام لک در غرب ایران سکونت دارند که سرزمین یا زمین را لَک مینامند و نیمی از زمین را لَت
- واژه مملکت ( مام=بدنه - تمام لِک=ملت ات ) به معنای امپراتوری یا شاهنشاهی است که از پیوستن چندین ملت شکل میگیرد ( مام میهن=تمامیت میهن ) . در سنسکریت loka लोक در بلوچستان واژه mahlk مہلوک همتای واژه ملت هستند.
- عرب از مَلِک واژه ملوک و از مملکت واژه ممالک را به دست آورده است.
*پیرس:
- فرهنگ واژگان پهلوی: شادروان بهرام فره وشی
- در سغدی واژه نافچ را برای ملت داریم. این واژه با ناف یا نافَگ پهلوی که به چم خانواده است، همریشه است. بن مایه: فرهنگ سغدی، دکتر بدرالزمان قریب
- لُکْ :(lok) در گویش گنابادی یعنی تکه ، قطعه ، خرد کردن
- هوبره.
- مرغابی بزرگ.
- قسمی رفتن شتر و اسب و جز آنها میان یورتمه و قدم.
- سخنان بیهوده و هرزه.
- دمل شکم و کند.
صفت
[ویرایش]- بی دست، دست بریده، اشل.
- ابله، نادان.
- خسیس، فرومایه.
- پارچه و لتة کهنه و پاره پاره.
- لباسی که روستاییان پوشند، خواه نو خواه کهنه.
| ترجمه | ||||||||
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
منابع
[ویرایش]- فرهنگ لغت معین