دریا

از ویکی‌واژه
پرش به: ناوبری، جستجو

فارسی[ویرایش]

  1. دَ

ریشه‌شناسی[ویرایش]

  • پهلوی در فارسی میانه drayā از فارسی باستان Drayah

اسم[ویرایش]

  1. آب بسیار که محوطه‌ی پهناوری را فراگیرد و به اقیانوس راه دارد. مجموع آب‌های نمکی که جزء اعظم کره‌ی زمین را می پوشاند و هر وسعت بسیار از آبهای نمکی را دریا توان گفت و نوعاً دریا تقریباً سه ربع از سطح زمین را می پوشاند و در نیمکره‌ی جنوبی بیشتر زمین را فراگرفته است تا درنیمکره‌ی شمالی و ادله ای در باب نمکی بودن آب‌های دریا ایراد کرده اند از همه قوی‌تر و موجه‌تر آن است که این تملیح را به تخته سنگهای ملحی که در کف اقیانوس می‌باشد نسبت دهند.
  2. بعضی از دریاچه‌های بزرگ را نیز دریا خوانند مانند دریای خزر، دریای آرال.
  3. رود، رودخانه، درگاه
  4. در پایان واژگان که گاهی معنی رود بزرگ دهد، آمودریا، سیردریا، ختن‌دریا، بلخی‌دریا، کودک‌دریا (دجله)
  1. .
  2. کنایه و تشبیهی از کثرت و عظمت و فراوانی و در مقام نمودن اندازه و مقدار بسیار بکار رفته است چون دریای آتشین و دریای درون و دریای سخن و دریای عشق و دریای غم و دریای فضل و دریای لطف و دریای معرفت
  3. نزد پژوهشگران اشاره به ذات پاک واجب‌الوجود است.
  4. در اصطلاح تصوف، هستی یعنی وجود را دریا گویند چنانچه نطق را ساحل و کناره‌ی دریا و حروف و الفاظ را صدا نامند.
  5. به معنی انسان کامل هم آمده است. هستی مطلق را دریا نامند که جهان همه امواج آن است.
  6. کنایه از ذات الهی است. هستی مطلق.
  7. کنایه از باطن و درون و عالم معانی
  8. کنایه از بحر بیکران توحید.
  9. کنایه از شرمگاه زنان
  10. نام دختر ایرانی

متضادها[ویرایش]

برگردان‌ها[ویرایش]