آ

از ویکی‌واژه
پرش به: ناوبری، جستجو

فارسی[ویرایش]

  • حرف

«آ» یا «الف ممدوده». نخستین حرف از الفبای فارسی؛ اولین حرف از حروف ابجد، برابر با عدد «1».

  • حرف

الف لَیِّنه ، مقابل همزه یا الف متحرکه ، حرف اوّل است از حروف هجا، و در حساب جُمَّل آن را به یک دارند. این حرف چون در اوّل کلمه باشد گاه به همزهٔ مفتوحه بدل شود، چون در آفکانه ، افکانه . آفسانه ، افسانه.

گواه‌ها:

  1. شکم حادثات آبستن / از نهیب تو آفکانه کند (سعد سلمان)
  2. هیبتش چون بانگ بر عالم زد افکانه شود/ هر شکم کز حادثات دهر باشد حامله (سعد سلمان)
  3. ترکیب من افکانه شد از زایش علت / زآن پس که بد از علت و از عارضه حامل (سنائی)
  4. بپیش خلق شب و روز بر مناقب تست/ مدار قصّه و تاریخ و آفسانه ٔ من (سیف افرنگ)
  5. ده روزه مهر گردون افسانه ای است افسون/ نیکی بجای یاران فرصت شمار یارا (حافظ)

گواه‌ها:

  1. ساده دل کودکا مترس اکنون / نز یک آسیب خر فکانه کند (ابوالعباس)
  2. چون دواتی بسدین است خراسانی وار/ بازکرده سر او لاله به طرف چمنا (منوچهری)
  3. خصمت بود به جنگ خف و تیرت آدرخش / تو همچو کوه و تیر بداندیش تو صدا (اسدی)
  • تبدیل «آ» به همزه ٔ مفتوحه و همچنین حذف آن از اول کلمه سماعی است و قیاس را در آن راهی نیست و الف لینه‌ٔ کلمهٔ آمن عربی را فارسی زبانان گاهی به «ای» بدل کنند و ایمن گویند :

گواه‌ها:

  1. هرکه بر درگاه او کرد التجا رست از محن / ایمن است از موج دریا هرکه در بوزی نشست (عمید لوبکی)
  2. نوروز روزگار نشاط است و ایمنی / پوشیده ابر دشت به دیبای ارمنی (منوچهری)
  3. زیرا که او به سیرت و خلق فریشته است / ایمن بود فریشته از کید اهرمن (معزی)
  4. هرگز ایمن ز مار ننشستم / تا بدانستم آنچه خصلت اوست (سعدی)
  • الف «ان »، علامت جمع، چون عقب کلمه ٔ مختوم به ألف درآید میان دو الف یائی درآرند آسانی تلفظ را، چون در شمایان و مایان  :

گواه‌ها:

  1. قوم راگفتم چونید شمایان به نبید/ همه گفتند صواب است صواب است صواب (فرخی)
  2. گفت فردا شمایان را مثال داده آید که سوی هرات بر چه جمله باید رفت(تاریخ بیهقی).
  3. شمایان را از این اخبار تفصیلی دارم (تاریخ بیهقی ).

گواه‌ها:

  1. دد و دام و هر جانور کش بدید/ ز گیتی به نزدیک او آرمید (فردوسی)
  2. از آن بدکنش دیو روی زمین / بپرداز و پردخته کن دل ز کین (فردوسی)
  3. بروز از هیچ گونه نارمیدی / چو گور و آهو از مردم رمیدی (ویس و رامین)
  4. بگفت این سراسر یهودا نوشت / چو پردخته شد نامه را درنوشت (یوسف و زلیخا، شمسی)
  5. زبیده بر عباسه حسد بردی ازبهر آنکه خلیفه مادام با وی آرمیدی (تاریخ برامکه )
  6. اینک از اقبال تو پردخته شد آن خدمتی / کاندکش الفاظ و بسیارش معانی آمده ست (سنائی)
  7. خوشدل شد و آرمیدبا او/ هم خورد و هم آشمید با او (نظامی)
  • گاه بدل فتحه آید چون کهکان (افزاری کندن کوه را) در کهکن که الف بدل فتحه ٔ کاف دوم در کهکن است ، و ماهار در مهار که الف بدل فتحه ٔ میم است و فراهنگ در فرهنگ به معنی کاریز، که الف بجای فتحه ٔ راء است  :

گواه‌ها:

  1. که بر آب و گل نقش بنیاد کرد/ که ماهار در بینی باد کرد (رودکی)
  2. در این صندوق ساعت عمرها زین دهر بی رحمت / چو ماهارند بر اشتر بدین گردنده پنگانها (ناصر خسرو)

گواه‌ها:

  1. ملکت قیصر و فغفور تماشاگه اوست/ ظن بری هرگز روزی به تماشا نشود (منوچهری)
  2. گوئی از دو لب من بوسه تقاضا چه کنی / وام خواهی نبود کو به تقاضا نشود. (منوچهری)
  • صوت

هان! هلا! آی!

آ :(a) در گویش گنابادی یعنی بله ، اوکی ، فهمیدم ، متوجه شدم ، درک میکنم ، حواسم هست (حرف آ در تلفظ کشیده میشود.) آ همچنین نشانه تلفظ در گویش گنابادی است.

آذری[ویرایش]

  • حرف نخست الفبای آذری

اردو[ویرایش]

  • به معنای حرکت کردن و آمدن
  • حرف ندا
  • آواز کبوتر
  • مصدر صیغه‌ی امر

پشتو[ویرایش]

  • حرف نخست الفبای پشتو
  • حرف ندا در زبان پشتو که فردی را مخاطب قرار می‌دهد

گواه‌ها:

  1. آمحموده!
  2. آسړيه !

پنجابی[ویرایش]

  • به معنای آمدن

عربی[ویرایش]

  • حرف ندا در زیان عربی

گواه‌ها:

  1. آزيد ! تعال، نحن بانتطارك

منابع[ویرایش]

  • فرهنگ لغت معین
  • لغتنامه دهخدا