یخ

از ویکی‌واژه
پرش به: ناوبری، جستجو

(یَ)

فارسی[ویرایش]

ریشه‌شناسی[ویرایش]

از پیش-ایرانی -aixa* (مقایسه شود با: آسی их (ix) و اوستایی: 𐬀𐬉𐬑𐬀 (aēxa) ) از پیش-هندو-ایرانی، از پیش-هندو-اروپایی -h₁eyH* (مقایسه شود با: لیتوانیایی (ژاله) ýnis ، روسی (سرماریزه،ínej) иней ، آلمانی:Eis و انگلیسی: ice ).

آوایش:[ویرایش]

  • yax
یک شاخه‌ی درخت پس از توفان یخی

اسم[ویرایش]

  1. آبی که از سرما جامد شده باشد. ؛ عینک از تشبیهات اوست. (آنندراج ) (غیاث ). آب که بر اثر قرار گرفتن درهوای سرد در درجات زیر صفر فسرده باشد.
  2. خالها که در الماس و جز آن افتد به رنگی شبیه تگرگ و برف و یخ برفی . لک سپید که در بعضی جواهر ثمینه چون الماس و زمرد باشد و آن در احجار نفیسه عیب است . حرمله و اقسام آن : نمش ، حرملی ، رتم بلقة است . (دهخدا ).

کنایات و استعارات[ویرایش]

  1. گفتاری بی محک . (امثال و حکم دهخدا).
  2. ~ کسی نگرفتن کنایه از: الف - موفق نشدن. ب - مورد توجه قرار نگرفتن.
  3. ~ کسی گرفتن کنایه از: کار او رونق گرفتن.
  4. آب بر ~ زدن ؛ محو کردن . (ناظم الاطباء).
  5. با ~ و ترشی ، یا با یخاب و ترشی ؛ با شدت و سختی و با عذاب و شکنجه ٔ هرچه تمامتر: پولها را از او با یخ و ترشی پس می گیرند. (دهخدا ).
  6. برات بر ~ ؛ برات به سوی ~ . قول بی اعتبار. (ناظم الاطباء).
  7. برات بر ~ نوشتن ؛ وعده و قول بی اعتبار دادن به امری بی اعتبار و فانی و خلل پذیر.
  8. برات به سوی ~ ، برات بر ~ ؛ قول بی اعتبار. (ناظم الاطباء).
  9. بر ~ زدن ؛ فراموش کردن و محو کردن(ناظم الاطباء)؛ کنایه از ناپایدار کردن و معدوم گردانیدن و هیچ انگاشتن . (فرهنگ سروری ).
  10. بر ~ نگاشتن نام کسی را ؛ او را به کلی فراموش کردن و نابوده انگاشتن .
  11. بر ~ نوشتن نام کسی را ؛ او را به کلی فراموش کردن و نابوده انگاشتن ؛ بیهوده کوشش کردن . (ناظم الاطباء) ؛ بیهوده و ضایع کردن . (فرهنگ رشیدی ).
  12. بنای چیزی بر ~ کردن یا داشتن ؛ بر چیزی ناپایدار و فانی و خلل پذیر قرار دادن یا قرار داشتن . کنایه از بی اعتبار و سست بنیان بودن آن چیز.
  13. چون خر یا گاو یا گوساله بر ~ ماندن ؛ سخت متحیر و عاجز و ناتوان ماندن.
  14. سنگ روی یخ شدن ؛ سخت خجل شدن از برنیامدن حاجت پس از سؤال و خواهش و امثال آن . (دهخدا).
  15. همچو یخ افسرده بودن ؛ سخت سردنفس بودن . دم سرد داشتن . مقابل دم گرم و گیرا داشتن . از شور و آتش عشق بی بهره بودن.
  16. یخ در آب بودن ؛ زود نابود و فنا شدن.
یک آبشار یخ زده

امثال[ویرایش]

  1. یخ کنی ! ؛ سخت بی نمک و بی مزه گفتی . (دهخدا).

انواع یخ‌ در ادب پارسی:[ویرایش]

  1. کاشه ؛ یخ تنک . (لغت فرس اسدی )
  2. زرنگ ؛ یخی که در زمستان از ناودان آویخته بود. (لغت فرس اسدی )
  3. ارزیز؛ یخ ریزه
  4. خشف، خشیف ؛ یخ نرم . (منتهی الارب ).

واژگان اشتقاقی:[ویرایش]

  1. آب یخ ؛ آبی که در آن یخ افکنده اند سرد شدن را. ماءالثلج . (دهخدا).
  2. دشنه‌ی یخ ؛ وجودی غیرمؤثر و ناپایدار.
  3. گل یخ ؛ ذوالاکمام . (دهخدا ).
  4. یخ قالبی ؛ یخ مصنوعی که در قالبها و به اندازه ٔ خاص گیرند. (دهخدا ).
  5. یخ مصنوعی ؛ یخ قالبی . یخ که به وسیله ٔ ماشین گیرند. (دهخدا ). یخ که از ریختن آب در یخچالهای برقی یا مخازن کارخانه ٔ یخ سازی به دست آید.

مترادف‌ها:[ویرایش]

  1. جمس
  2. هسر
  3. هسیر
  4. ثلج
  5. جمد
  6. جمود
  7. جلید
  8. خسر

گواه‌ها:[ویرایش]

  1. همی باش پیش گشسب سوار/ چو بیدارگردد فقاع و یخ آر (فردوسی)
  2. چنان شد که گفتی طراز نخ است / و یا پیش آتش نهاده یخ است (فردوسی)
  3. گدازیده همچون طراز نخم/ تو گویی که در پیش آتش یخم (فردوسی)
  4. چو سندان آهنگران گشته یخ / چو آهنگران ابر مازندران (منوچهری)
  5. چون برف نشسته و چو یخ بربسته . (گلستان )
  6. برات اجری آب ار نوشته شد بر یخ / در آن سه مه که نمی یافت آب مجری را (سلمان ساوجی)
  7. سیر آمدم از بهانه ٔ خام تو من / بر یخ اکنون نگاشتم نام تو من (فرخی)
  8. بر یخ بنویس چون کند وعده / گفتار محال و قول خامش را (ناصرخسرو)
  9. بهشتی شربتی از جان سرشته / ولی نام طمع بر یخ نوشته (نظامی)
  10. وجه شربتها که دادی نسیه ام / گر فراموشت شود بر یخ نویس (کمال اصفهانی)
  11. به برفاب رحمت مکن بر خسیس / چو کردی مکافات بر یخ نویس (سعدی)
  12. های خاقانی بنای عمر بر یخ کرده اند / زو فقع بگشای چون محکم نخواهی یافتن (خاقانی)
  13. ولی خانه بر یخ بنا دارد و من / ز چرخ سدابی گشایم فقاعی (خاقانی)
  14. چون به سخن گفتن و هنر رسند چون خر بر یخ بمانند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 415).
  15. عناد خصم تو با رونقت چه کار کند/ همان که با ورق آفتاب دشنه ٔ یخ (بدیع نسوی)
  16. هشت جنت نیز آنجا مرده است / هفت دوزخ همچو یخ افسرده است (عطار)
  17. این یخ در آب چند بتواند بود / وین برف در آفتاب تا کی باشد (سعدی)

برگردان‌ها:[ویرایش]

Translations[ویرایش]


منابع[ویرایش]

  • فرهنگ لغت معین
  • لغتنامه دهخدا
  • امثال و حکم دهخدا

اردو[ویرایش]

ریشه‌شناسی[ویرایش]

از پارسی: یخ

اسم[ویرایش]

  • یخ (yax) ، دیواناگری: (यख़).
  1. یخ


مترادف[ویرایش]