toss

از ویکی‌واژه
پرش به: ناوبری، جستجو
همچنین ببینید tos, tös, tøs, و TOS

انگلیسی[ویرایش]

آوایش[ویرایش]

اسم[ویرایش]

toss (جمع tosses)

  1. پرتاب چیزی رو به بالا بویژه بدون توجه و دقت.
  2. (ورزش‌های توپی) پرتاب توپ به گونه‌ای که تا ارتفاع زیادی بالا رود و در هوا بماند.
  3. (فوتبال و کریکت) انداختن سکه در آغاز بازی برای تصمیم آنکه هر کس در کدام زمین بازی کند یا چه کسی اول شروع کند.
  4. (بریتانیایی، زبان عامیانه) یک ذره، کاربرد در عبارت give a toss
    I couldn't give a toss about her.
    من نمی‌توانستم یک ذره هم به او اهمیت دهم.
  5. انداختن تاس
  6. تلاطم

برگردان در دیگر زبان‌ها[ویرایش]



فعل[ویرایش]

to toss (سوم شخص مفرد حال ساده tosses، صفت فاعلی tossing، گذشته ساده و اسم مفعولی [[tossed یا به صورت بدون کاربرد tost#انگلیسی|tossed یا به صورت بدون کاربرد tost]])

  1. انداختن یا پرتاب کردن با زاویهٔ اولیه رو به بالا، بالا انداختن
    Toss it over here!
    پرتش کن این طرف
  2. انداختن سکه برای معلوم کردن چیزی (در یک ستیز یا مسابقه)
    I'll toss you for it.
    برایت سکه می‌اندازم
  3. تاس انداختن
  4. دور انداختن، رها کردن
    I don't need it anymore, you can just toss it.
    دیگه به آن نیازی ندارم می‌توانی آن را دور بیندازی.
  5. هم زدن یا مخلوط کردن (سالاد)
  6. (بریتانیایی، عامیانه، بی ادبانه) با اندام جنسی خود بازی کردن
  7. (با مفعول، غیر رسمی) گشتن یا جستجوی یک اتاق یا سلول برای یافتن چیزهای که در برابر دید پنهان مانده برای کاربرد به عنوان شاهد و مدرک در یک پروندهٔ جنایی
    "Someone tossed his living room and bedroom." / "They probably found what they were looking for."
    یک نفر اتاق خواب و پذیرایی او را گشته است. / احتمالا آن‌ها آنچه می‌خواسته‌اند را پیدا کرده‌اند.
    • 2003, Joseph Wambaugh, Fire Lover, p. 258:
      John Orr had occasion to complain in writing to the senior supervisor that his Playboy and Penthouse magazines had been stolen by deputies. And he believed that was what prompted a random search of his cell for contraband. He was stripped, handcuffed, and forced to watch as they tossed his cell.
    • 2009, Thomas Harris, Red Dragon:
      Rankin and Willingham, when they tossed his cell, they took Polaroids so they could get everything back in place.
    • 2011, Linda Howard, Kill and Tell: A Novel:
      Hayes had watched him toss a room before. He had tapped walls, gotten down on his hands and knees and studied the floor, inspected books and lamps and bric-abrac.
  8. دستخوش امواج شدن

برگردان در دیگر زبان‌ها[ویرایش]





همچنین ببینید[ویرایش]

هم‌خانواده[ویرایش]