پرش به محتوا

مستی

از ویکی‌واژه

فارسی

[ویرایش]

ریشه لغت

[ویرایش]

نیاهندوایرانی

آوایش

[ویرایش]
  • /مَستی/

حاصل مصدر

[ویرایش]

مستی

  1. منسوب به مست، حالتی که از نوشیدن الکل در شخص ایجاد شود، مست بودن، سکر.
  2. مست بودن. صفت مست. حالتی که از خوردن شراب و دیگر مسکرات پدید آید. مقابل هوشیاری. غلبه سرور بر عقل به مباشرت بعضی اسباب موجبه سکر که مانع آید از عمل به عقل بی آنکه عقل زایل شده باشد. حالت غیر عادی از طرب و جز آن که آشامندگان شراب و مانند آن را دست دهد.

مثال

[ویرایش]
  1. مستی و راستی: کنایه از شنیدن حرف درست و بدون دروغ از مست.
  2. در سراج نوشته که مستی چند مرتبه دارد، اول سرخوش ، بعد از آن تردماغ ، بعد از آن سیه‌مست ، بعد از آن خراب (غیاث اللغات)
  3. پارینه، گذاره، شرمسار، دنباله‌دار از صفات اوست. و با لفظ دادن و کردن و انداختن مستعمل است.
  4. حالتی است که مرغان را در وقت هیجان شهوت می باشد. و این نیز ماخوذ از معنای اول است . (آنندراج )
  5. حالت حاصل از طغیان شهوت و هیجان گشنی در حیوانات نر یا ماده چنانکه در شتر و گربه و غیره . به گشن آمدگی ماده و گشنی نر. به شهوت آمدگی . گشن خواهی . جفت جوئی جانوران . به فحل آمدگی . اغتلام. حناء. هیاج. هیجان.
  6. آرزومندی و عاشقی (آنندراج )
  7. فیریدگی و بطر از بسیاری مال و نعمت: بطر آسایش و مستی نعمت بدو (شتربه) راه یافت (کلیله و دمنه)
  8. در اصطلاح متصوفه ، حیرت و وله است که در مشاهده جمال دوست، سالک صاحب شهود رادست دهد.

حاصل مصدر

[ویرایش]

مُسْتی

  1. گله کردن، شکایت کردن. مرکب از مُست، گله و شکایت‌ی (لغت فرس اسدی).
  2. ناله، شکوه، شکایت.

––––

برگردان‌ها

[ویرایش]

منابع

[ویرایش]
  • فرهنگ لغت معین