تاسه

از ویکی‌واژه
پرش به ناوبری پرش به جستجو

فارسی[ویرایش]

(س ِ)

اسم[ویرایش]

  1. اندوه، ملالت.
  2. اضطراب، بی تابی.
  3. ویار، میل شدید به خوردن بعضی از میوه‌ها یا خوراکی‌ها که بیشتر به خانم‌های آبستن دست می‌دهد.

منابع[ویرایش]

  • فرهنگ لغت معین

(~.)

(اِم

صفت[ویرایش]

  1. نفس زدن پیاپی انسان و حیوان از کثرت گرما یا تلاش.

منابع[ویرایش]

  • فرهنگ لغت معین


آوایش[ویرایش]

نام[ویرایش]

  1. ::مثال:
وی ته تلواسه دیرم بوره بوین -- هزاران تاسه دیرم بوره بوین. (باباطاهر)
علامت وی آن است که تاسه و غمی اندر آن کس پدید آید. (ذخیره خوارزمشاهی)
یار همکاسه هست بسیاری -- لیک همتاسه کم بود یاری. (سنایی)
مرد را از اجل بود تاسه -- مرگ با بددل است همکاسه. (سنایی)
درین جهان که سرای غمست و تاسه و تاب -- چو کاسه بر سر آبیم و تیره از سر آب. (سوزنی)
تو با من نسازی که از صحبت من -- ملالت فزاید شما را و تاسه. (انوری)
  1. ::مثال:
تاسه گیرد ترا ز حقشنوی -- من بگویم رواست شو تو بتاس. (عنصری)
  1. ::خواجه در کاسه خود صورتکی چند بدید -- بیم آن بد که بگیرد بوجودش تاسه
چون یقین گشت از آنها که غذایی نخورند -- گفت هرگزبه از اینها نبود همکاسه. (اثیرالدین اومانی ، از آنندراج)
  1. ::مثال:
و هرگاه که با صفرا آمیخته باشد «شراب انگوری ناگواریده اندر معده» منش گشتن و کرب آرد و بپارسی کرب را تاسه و تلواسه گویند. (ذخیره خوارزمشاهی)
و زبان درشت باشد و سرخ و تبها با تاسه و غثیان. (ذخیره خوارزمشاهی)
  • تیره شدن روی را که از غم و الم به هم رسیده باشد. سیاهی روی که از اندوه پدید آید. تفسه. کلفه. تیرگی روی از غم و درد.
  • میل به خوردنی و خواهش به چیزی را گویند و این حالت بیشتر زنان آبستن و مردان تریاکی را دست دهد. در اصفهان اکنون ، هم خوردن دل و استفراغ و خواهش زیاد به چیزهای زن آبستن را که در شهرهای دیگر «بیار» و «ویار» گویند، تاسه میگویند. میل و خواهش به خوردن چیزی نامناسب چنانکه در زنان آبستن پیدا میشود.
  1. ::مثال:
طعن زدند و گفتند: «اشتیاق الرجل الی بلده و مولده ». محمد را تاسه مکه میباشد که شهر و مولد او است برای آن روی در نماز به او کرد. (تفسیر ابوالفتوح رازی)
  1. ::مثال:
و دشخواری دم زدن و سرفه زیادت گردد و چون گشاده خواهد شد و ریم بیرون خواهد آمد تبی گیرد هرزه سخت و اندر بیمار تاسه و دم زدن متواتر پدید آید. (ذخیره خوارزمشاهی)