رمق

از ویکی‌واژه
پرش به ناوبری پرش به جستجو

(رَ)

فارسی[ویرایش]

ریشه‌شناسی[ویرایش]

مصدر لازم[ویرایش]

  1. نگریستن، نگاه کردن.

منابع[ویرایش]

  • فرهنگ لغت معین

(رَ مَ)

ریشه‌شناسی[ویرایش]

اسم[ویرایش]

  1. تاب، توان.
  2. باقیماندة جان.

منابع[ویرایش]

  • فرهنگ لغت معین

(~.)

ریشه‌شناسی[ویرایش]

اسم[ویرایش]

  1. گله، رمه.

منابع[ویرایش]

  • فرهنگ لغت معین


عربی[ویرایش]

آوایش[ویرایش]

نام[ویرایش]

  • نگریستن به کسی. نگریستن یا به نگاه سبک نگریستن کسی را. نگریستن کسی را به نگاه سبک. طول دادن نگریستن را بر کسی. رمق به بصر کسی را: با مراقبت و مواظبت چشم به دنبال وی داشتن.

آوایش[ویرایش]

نام[ویرایش]

  • عیش رَمِق: اندک از معیشت که باقی جان را نگاه دارد. آنچه رَمَق را حفظ کند.

آوایش[ویرایش]

نام[ویرایش]

آوایش[ویرایش]

نام[ویرایش]

  1. اندکی از مایه‌ی زندگی.

آوایش[ویرایش]

نام[ویرایش]

  1. ::مثال:
مرا سد رمق حاصل می بود. (کلیله و دمنه )
و مژده داد که خواجه را رمقی باقی است. (ترجمه تاریخ یمینی ص 74)
  1. .
ودر حفظ رمق می‌کوشیدند. (ترجمه تاریخ یمینی ص 296)
  1. .
کسی در بیابان سگی تشنه یافت -- برون از رمق در حیاتش نیافت. (سعدی)
  1. ::مثال:
از من رمقی به سعی ساقی مانده ست -- وز صحبت خلق بی‌وفاقی مانده ست. (منسوب به خیام)
گو رمقی بیش نماند از ضعیف -- چند کند صورت بیجان بقا. (سعدی)
بعد شبان روزی دگربر کنار افتاد از حیاتش رمقی مانده. (سعدی)
  • سد رمق کردن: مانع فراق جان از بدن شدن . جلو مفارقت روح را گرفتن.
  1. ::مثال:
و بعضی به گیاه و کشت سد رمق می کردند. (ترجمه تاریخ یمینی ص 296)
  1. .
  1. ::مثال:
و من چون اندک رمقی باز‌یافتم ... (ترجمه تاریخ یمینی ص 329)
  1. .
  • ضرب المثل: رقم رمق می خواهد، مانند بهتر از تیغسخن را نبود هیچ ظهیر (ناصرخسرو)
  1. . بدین معنی است که نفوذ حکم موقوف به قدرت و زور است.

برگردان‌ها[ویرایش]

انگلیسی
spirit